تبليغاتX
خنده هاي احمقانه

خنده هاي احمقانه

دل نوشته هاي احمق ترين احمق دنيا

رنگ رنگ عسل بود ترانه

شعر من شكفت نيمه شب را

در پس اخرين نگاه چشم ابي

لحظه را بر لب زمزمه كرد تنهايي

دل گريست و گلو بغض گرفت

چشم بست پلك و من سكوت را نفس

حبس كردم،نه شعر امد نه غزل اواز ترنم

اتش سرد شعله كرد وجودم را

ارام ارام اشك گونه هايم را

شست و فريادم در درون شكست

و باور را ديگر باور نكردم

دل به روياي ابر دادم و در وزش بي امان قطره

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت 21:8  توسط احمق  | 

رنگ رنگ عسل بود ترانه

شعر من شكفت نيمه شب را

در پس اخرين نگاه چشم ابي

لحظه را بر لب زمزمه كرد تنهايي

دل گريست و گلو بغض گرفت

چشم بست پلك و من سكوت را نفس

حبس كردم،نه شعر امد نه غزل اواز ترنم

اتش سرد شعله كرد وجودم را

ارام ارام اشك گونه هايم را

شست و فريادم در درون شكست

و باور را ديگر باور نكردم

دل به روياي ابر دادم و در وزش بي امان قطره

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت 21:3  توسط احمق  | 

كاري احمقانه

شبي در واپسين پخت نانوايي كه نانش احمقانه پسند              ببخشد دوستان احمق تر خودم كه داري چرتيات احمق از خودتان را ميخانيد داشتم خاطره اي مي نوشتم كه با فرياد ي ذهن احمقم  راستي ما ذهن داريم ؟ ولي هرچه بود  يك لحظه در تاب زمان ماهم روي پاي زمين  نشتيم و لذتش را زوي برد  وما هم به تكان پنكه سقفي  خانه دل بسيم و برق وكمد لباس و كارت بانكي وشايد احمق تر ها  كه شنيده بودند  متر زمين در بم چند شد بعداز مرگ رويا. دارد باز بد   زمين ميلزد نه سرما نيست واقعا  مثل اينكه زلزله شده وهيا هوي ااحمقانه مردمي كه هرچه گرد روزگار ودرد تن بود كه كارگري احمق  تراز صاحب خانه اجر و ملات كرد پناه گاه شهوت نيمه شب وشمردن احمق هاي كه مالشان خوردن حلال بود همه احمقانه از خانه جهيدند سبقت بر عزيز تر بر مرگ ديوار ها مادر ي پايش بر گلوي فرزند ش گذاشت و جان وطلا رهاند نيمه شب  كوچه يك پارچه غوغا بود  وهمه براي هر انچه حس كردند وبردند بهر نياز ي احمقانه گفتند وخنديدند  وبساط گرمي شد بازار لاف احمقانه ودروغ بو كس ندانست كه چند ريشتر بود ومن هم چون احقي كه خواست بگويد همه از مردن فراري ابلهانه به كجا  ميرويد  من نشستم ونوشتم ولي خوب لرزيد ميز وكامپيوترم وچنين ترسيدم كه  احساس كردم دگر هما ن راه زير براي تهي افكا ر احمقانه ام كمكم كرد و احمقانه تر از هر شب خواب را به مرگي معاوضه كنم امشب را و يك احمق كمتر زندگي  احمقانه تر وشايد ديگر هم مادري همچو زمين بلرزد تولد اغاز ومرگي زير تلي اور و صبح هم تا سگي خارجي صبحانه ميل كند مردمان ده بالا به تاراجي احمقانه تازند و زار گريند بر جنازه  احمقتري  از من كه دارد  باغي پر از احمقيت ادمي هوشيار بدنبال دختركي چشم ابي براي تداوم نسلي احمق  ومن هم با كاغذي در دست به پارس سگي نجس تر ازخود در پسين شبي پوسيده وگنديده وموريانه نوشته هايم را بلغور كرد وحال مورچه اي احمق تر از ما بر جهاني پادشاهي كند چو همه راز احمقيتهاي بشر را من ديدم ونوشتم واحمقانه  مردم ودل به خود دادم هر روز احمق تر از ديشب شدم وديگر هيچ وبدان كه زلزله را اگر احمقانه درك كردي و ايستاده وكج ديواري واپسين مرگ را ديدي  فقط احمقانه  تبسم كن وسكوتي احمقانه  هيچ نگو كه لرزيدي  ؟ انسان احمقتري از خود را اگر ديدي   بدان كه باز احمقها  جهان را ساخنتند به حماقتي بس احمغانه خنديد خدا ولرزيد تن وذهن خيالي احمقانه را پرواز ديد واي من احمق  تر از تو ما را چه به  اين اراجيف دانايان احمق از خود بس  نترسيد چون احمق واقعي هيچگاه نميميرد تا احمقي در گهواره ميرويد ما احمقانه درتلاش براي احمقيت خسته نميشويم غوغا همه يكسر صدا شد كه احمق تو مردي ووبيا  بيرون از حصار  ودنيا بدون احمقانه چرت نوشتن دردذدلهايت ديگر زيبا نيست بايد تو باشي  احمق تا پله هست داناي به كنار تو سالاري احمق احمقم وباورم شد كه روزي اگر احمقيت بميرد دنيا نيرزد به كله تاسي وديگر هيچ كس نداند ونفهمد  كه وووووووووووووووووووووووو خو ب ديگه داره خودم هم باورم ميشه  احمقم ونميميرد تا انسان هست هيچ احمقي وبدرود احمق بمانيم تا ابد    

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 1:33  توسط احمق  | 

خاطره اي احمقانه

روزهاي انديشه را با صداي خفه و بادي به چاه هاي فاضلاب دادم و راهش بند امد و باز دهان خويش گشودم غار غار دهانم را پدرم با تكه پارچه اي مخملي بست و من ماندم و دل احمقم و راز چشمهاي كورم و حزن بسيار و انفجاري عميق  ولي ناگه دستهايم لرزيد و رقص پنجه هايم بود بر صفحه و صحنه و ديگر هيچ نگوزيدم بادها را

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 23:50  توسط احمق  | 

احمقانه ترين پند شبانه

من فصلهارا با خون دلي به اشك قلمي درسرخ  رودي به وسعت  غوغاي  ادميت با دستي خسته تر از ذهن  به احمقانه ترين شكل بر قلوه  سنگي و كوهي وياابري بور بور و شايد هم كاغذي خط خطي  در انتظار غروب چشمهايش جاري مي كنم و نگاه دروغين ديده ام را  همگان بخوانند و احمق ها  هم بخندند و احمق ترين دانايان فقط زير چشمي بخوانند و نداي توبه توبه سرازير شود و نخوانند هيچ .............................!!!!!!! فقط خفاشان شب پي ليسيدن خون كاغذ باشند. اما نمي خواهم همه ي چشم هاي نيمه باز و در چرت فقط بخوانند و گوششان به اجبار دهان زبان درازي كه  نعشه اش باد ها فقط بشنود و در حافظه پرشان جايي نداشته باشد  اما  ميخواهم بخوانند فصلها را احمقانه چشم ها و  دلهاي احمقشان به خاطر بسپارنند كه در اين شب ها هيچ رنگي نيست فقط من بودم و لامپ بالا و در زير نگاهي كردم  از شرم ديده نتوانستم و فقط احساس كردم كه پاهايم  بي حس و فشاري سنگين و باز هم خرج لوله باز كني  براي صبح و صداي مادرم كه گفت احمقي در احمقانه ترين جاي دنيا جا خوش كرده و همه به نوبت  و كاش براي هر احمق يك  دو  و يا  همان دو طبقه هاي قديم خودمان با وزش نسيمي سرد در پنج سولاح  و  جاي خوبي است براي  احمقانه فكر كردن و نوشتن مزخرفات احمقانه   پس كاغذ يادمان باشد و روي در ديوار هيچ ترواش ذهني خط خطي نكنيم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم دی 1389ساعت 0:10  توسط احمق  | 

احمقانه

خدايا ما ادم ها چقدر احمقيم اما نه شايد فقط من درين بين احمق ترين باشم تازه خدا كه بهترين خلق مي كند احمق ها را كسي غير خدا از چيزي  پست تر از خاك مي افريند شايد خودشان همديگر را ساختند و شايد دانايان احمق هار ا بهر استفاده يا سو استفاده و لحظاتي خوش براي زنانشان در لابراتواري ساخنتد و حالا هم دارند احمق تر از احمق هارا مي سازند

ولي ما احمق ها هم دنيايي را بايد بسازيم . اگر انسان هاي برتر با ما اينگونه پر غرورند بايد همچون عقاب بر ادعا پرواز كنيم بر ان اوج هاي دست نيافتني و چشم بر پايين بدوزيم تا موش نگون بخت را ماري فراري ندهد و يا مارانه وار در زمين پيچ در پيچ بوته ها خويش را بكشانيم و رنگ عوض كنيم و نيرنگ بياموزيم و خر  را دوست و دلير بداريم چون سخت كار است و بي عار ولي يادمان باشد شلاق هيچ گاه بدست نگيريم براي خر و مرد چون خر هي را مي فهمدو مرد كه زباني او را نزند شلاق هم در او هيچ...   فقط مي شكند غرورمان  و خر هم بايد خر شود و كاري بس عظيم گردونه هستي را بچرخاند بي هدف والا 

اما بي سگ هم زندگي سخت مشقت بار خواهد بود و تنهايي لايق هيچ كس نيست و يار بي وفا زن است و فرزند  _اما سگ را شايد وفايي باشد تا دم سيري شكم و دمي تكان مي دهد وبا پارسي در نيمه شب به زندگي بخواند مرا  انگاه كه همگان در اغوش تن پوشي گرم ارميده اند  بر پر قوي سفيد

اين منم و عقابي كه اوج مي گيرد و ماري كه مي خزد تا روزي خويش را از طبيعت باز گيرد و من هم خر سوار شوم و سگ را راهنما كنم و پي احمق تريم باشم شايد او هم در انتظار است تا باهوش ترين را بيابد و ببخشد انچه را از احمقان ستانده است و من هم باز ستانم روزي ناني به اندازه قوتم و پول بهر قدرتم و چيزي بهر بخشش به همگان و خوشا در ان اوج  و در خراميدن ماري و  خر سوار من باشد و سگ هم ديگر پارس نكند و دگر بايد مرده باشم انگاه خاك بهترين خوراك است براستي ايا من زنده ام....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 20:59  توسط احمق  | 

ائينه

به ياد چشم بادها روزي از خواب ناز برمي خيزم چشم هايم را باز

مي كنم اما هر چه دست و پا ميزنم نمي توانم برخيزم و پاهايم خيلي

كوچك و بي رمق شده است دهانم بزرگ و بزرگتر مي شود و

چشمهايم را مهي گرفته و زبان در اورده اند نميدانم به اين طرف و ان

طرف كش ميخورم اما ائينه اي هم نيست كه خود را در ان ببينم و

بدانم چه بلايي سرم امده است نميدانم به چه حيواني تبديل شده ام !!!!

هستي تو اگر يافتي به همهي جهانيان بگو كه ما چه كرديم كه اينگونه

حيواني كه نميدانم چيست تبديل شديم در اين موقع شايد ائينه لازم باشد

تا ببينيم چه بوديم وچه شديم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 15:42  توسط احمق  |